پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

<< Sabrereyhaneha
چوبـــــــــــــ کبریتـــــــــ



"بازی وبلاگی ،سه آرزو با دیدن غول چراغ جادو"

_ اه، تو دیگه چی می خوای؟

_ شما ارباب من هستید،شما...

_آره می دونم بقیشو،نمی خواد بگی.

_پس سه آرزو کنید ارباب.

_ایـــــــش هی به من نگو اربابا!

_شما مرا از داخل این چراغ بیرون آوردید...

_عه؟من فک کردم قوریِ.اگه می دونستم چراغ جادوِ و از این جنگولک بازیا که عمرا برش می داشتم..

_ارباب..

_کوفتِ ارباب..عه،هی می گه ارباب!

_سه آرزو کنید.

_دست بردار نیستیا،خیله خب.

_اولین آرزو؟

_این که همیشه خوشبخت و شادباشم و احساس خوبی داشته باشم.

_ولی این که سه تا آرزو س ارباب!

_اگه من اربابتم می گم یکیه...تو هم بگو چشم.

_ولی ارباب..

_فقط بلدی بگی ارباب..موقع عمل می رسه یادت می ره کی اربابِ!

_آرزو دوم؟

_گوشتو بیار...

_چی گفتید ارباب؟!

_خصوصیه.

_باشه...بگین...خب آرزوی سوم؟

_این که دیگه بهم نگی ارباب.

_چشم.

 

دوران کودکی که فک می کردم خیلی زرنگم،تصمیم داشتم موقع دیدن غول چراغ جادو اولین آروزم این باشه که هر آرزویی که کردم برآورده شه!

این بازی وبلاگی رو به خاطر دعوت دوستم ماتاتا انجام دادم.من از کسِ خاصی دعوت نمی کنم.هرکس دوست داشت این بازی رو انجام بده...(:




کلمات کلیدی :
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/٢٧ نظرات ()

"ماه عسل"

به نظرت چون ماه عسل برنامه ی خوبیه من قبل افطار می بینم یا چون اون موقع ضعف می کنم و می خوام هرچه زودتر افطار بشه؟

از اونجایی که این سوال مثل چرا های جنجال برانگیز پست قبل دیگه استفهام انکاری نیست فکر می کنم گزینه ی دوم درست درمون ترین جواب باشه. فک می کنم ماه عسل خیلی بهتر از این می تونست باشه.پیامک زدم:برنامتون اونی نیست که باید باشه...

برنامه ی قبل افطار شبکه یک  رو به تازگی کشف کردم.این برنامه رو هم برای زود تر سپری شدن لحظات ضعف روزه داری خواهم دید.شاید هم خوب باشه.

 

یک ایده برای سریال های ماه رمضونی سال بعد:

دست در دست هم دهیم به مهر

سریال ماه رمضونی نسازیم کلا"

 

....(:




کلمات کلیدی :
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/٢٥ نظرات ()

"چرا..."

چرا من سفیدم و تو سیاه؟

چرا یه دختر 16 ساله می ره فیلیپین دندونپزشکی بخونه ولی من هنوز بچه ام؟

چرا وقتی چادر می پوشم بهم می گین حاج خانوم؟

چرا وقتی عاشقش نبودی بهش دروغ گفتی؟

چرا من یاد نمی گیرم وسایل شام رو بذارم تو سینی و دونه دونه دستم نگیرم ببرم تا مامان این قدر حرص نخوره؟

چرا من سهمیه ی  کنکور فرزندان جانبازان رو نمی تونم درک کنم؟

چرا این سه تا حرف ژاپنی یا چینی رو که رو دامن جین من نوشته رو نمی تونم بفهمم؟

چرا وقتی با ذوق و شوق یه چیزی رو بهت نشون می دم هیچ عکس العملی نشون نمی دی؟

چرا من ورنی پاشنه بلند می خرم و نمی تونم باهاش راه برم؟

چرا من این قدر سیرم و تو این قدر گرسنه؟

چرا دندونپزشکم کار دندونام رو نصفه و نیمه رها می کنه و میره کانادا؟

چرا درست وقتی که خواستم عکس خودم و حاج احمد رو بذار وب همه ی عکسها پاک شد؟

چرا برای ماه رمضون سریال می سازن؟

چرا باید تو از من خوشت بیاد؟

چرا گربه ها باید ضررداشته باشن؟

چرا من این قدر از پیانو خوشم میاد درحالی که تاحالا هیچ وقت پیانو نزدم؟

چرا پدرت رو بردن زندان؟

چرا کد امریکا باید شماره ی 1 باشه ؟

چرا اگه بگم ش می گن می خواست بگه شیطان پرستی؟

چرا بعد از چهل سال هنوز یاد نگرفتی آشغالت رو نریزی تو خیابون؟

چرا سگ و گربه دشمن هستن و هیچ گربه ی ملوسی نمیاد کوچه ی ما؟

 چرا این قدر راک رو نقد می کنن و تو سریال ماه رمضونیشون متال می ذارن؟

 

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/٢۱ نظرات ()

"مادر بزرگِ آسمانیـــــــ..."

 این جمله   که«از دامن زن مرد به معراج می رود» من رو به یاد بانوی مبارکه ،حضرت خدیجه(س) می اندازه.همیشه نام خدیجه برام شکوه خاصی داشت.چطور یک زن بین اعراب جاهل به پیامبر ایمان میاره ومیان زن هایی که ازبیش تر مزایای زندگی شون محروم بودند، اولین زن اسلام آورده میشه.مادرِ دختری که بانوی دوعالم میشه .تمام ثروتش رو خرج اسلام میکنه و مطمئنا"هیچ یک از همسران پیامبر هم شان خدیجه نیست.او هم شان فاطمه(س)،آسیه(س) ومریم(س) است.

 عایشه، روزی گفت: «چرا این همه از خدیجه می‏گویی در حالی که او پیرزنی بیش نبود؟!» و پیامبر (ص) فرمود: «خاموش عایشه! دیگر هیچ‏گاه درباره آن بانوی بزرگ چنین روا مدار که در زمانی که همه مرا تکذیب کردند، خدیجه مرا تصدیق کرد و در آن هنگام که هیچ کس به رسالتم ایمان نمی‏آورد، خدیجه نخستین زن مؤمن اسلام شد و تمام ثروتش را در کف آئینم نهاد.»

دوران بچگی، وقتی بزرگترها از ایشون برام می گفتن همیشه  خدیجه (س)رو مادر بزرگی مهربون می دیدم  از جنس ابرهای سبک و آبی آسمون...مادر بزرگِ مادر بزرگ من و بقیه.

 

اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا اُمَّ الْمُؤْمِنِینَ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا زَوْجَةَ سَیّـِدِ الْمُرْسَلِینِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا اُمَّ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمِینَ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا أَوَّلَ الْمُؤْمِناتِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا مَنْ أَنْفَقَتْ مالَها فِی نُصْرَةِ سَیِّدِ الاَْنْبِیاءِ، وَ نَصَرَتْهُ مَااسْتَطاعَتْ وَدافَعَتْ عَنْهُ الاَْعْداءَ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا مَنْ سَلَّمَ عَلَیْها جَبْرَئِیلُ، وَ بلَّغَهَا السَّلامَ مِنَ اللهِ الْجَلِیلِ، فَهَنِیئاً لَکِ بِما أَوْلاکِ اللهُ مِنْ فَضْل، وَالسَّلامُ عَلَیْکِ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُهُ .

سلام بر تو اى مادر مؤمنان، سلام بر تو اى همسر سرور فرستادگان، سلام بر تو اى مادر فاطمه زهرا سرور بانوان دو جهان، سلام بر تو اى نخست بانوى مؤمن، سلام بر تو اى آن که دارائیش را در راه پیروزى اسلام و یارى سرور انبیا هزینه کرد و دشمنان را از او دور ساخت، سلام بر تو اى آن که بر او جبرئیل درود فرستاد، و سلام خداى بزرگ را به او ابلاغ کرد، این فضل الهى گوارایت باد و سلام و رحمت و برکاتش بر تو باد .

 

امروز رو به یاد مادر بزرگ آسمونی روزه دار باشیم...

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/٢٠ نظرات ()

"کریم"

حتی زمانی که به خاطر نکرده هایم، مجازاتم  کنند

من تو را صدا می زنم

انگار ماموران عذابت  غریبه اند

از جنس من و تو نیستند

صدایت می زنم

 

قانون پاداش و جزایت را می دانم ،اما

بخششت را باور دارم...

 

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/۱٩ نظرات ()

"بهونه های دمِ رفتن"

نشسته کنار من.  کنار من که نه،یه کم اون ور تر.همین طور سرجاش تکون می خوره و سعی می کنه که به اصطلاح نظر من رو به خودش جلب کنه. آواز می خونه و می گه:کاش می شد سیمز بــــــــــــــــازی کنم...شــــــــــادی کنم شـــــــــادی کنم.اخم هام رو می کشم توی هم .مثلا دارم تمرکز می کنم روی صفحه ی کامپیوتر.یعنی اصلا نمی شنوم چی می گه.دوباره می گه:امروز روز آخرمه،هی..باید برم. من بالای بینی ام رو می خا رونم که یعنی حالا دارم برای وب دوستم نظر می ذارم و اصلا حواسم بهت نیست.کش و قوسی به خودم می دم ، از جاش می پره بالا و می گه:تموم شد؟بهش نگاه نمی کنم و می گم:نه!غرولندی می کنه و از اتاق می ره بیرون.امیدش ناامید می شه.

از وقتی ماه رمضون شروع شده و لپ تاپ عزیز رفته دانشگاه و پسر خاله ی کوچکم میاد تا حساب همه ی آدم های توی بازی ها رو برسه و گاهی بری استراحت سیمز بازی کنه جریان همینه.امروز روز آخرشه.بعد از دوساعت و نیم تلاش و پشتکار پشت پی .سی هنوز معتقدِ که باید نیم ساعت دیگه رو بازی می کرده.چون بنده برای صرف نماز تشریف بردم و ایشون برای صرف ناهارِ خاله پز و من زودتر از موعد برگشتم .

....

_ روزا میشه وبلاگ داشت؟

_ینی چی؟

_چون همش تو شب می ری می گم.

_آره می شه.

.....

_اه..چه قد نظر می ذاری؟

_ابرو

_

....

_بیا این وبِ سایت رو برو.

_چیرو؟..وب سایت نه وبِ سایت ...دارم کار می کنم.

_مجله ماشین.

_بذار من رفتم خودت بیا و برو.




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/۱۸ نظرات ()

"ضــ یــ ا فـــ تــ"

امشب رفتم مهمونی.از همون مدل مهمونی های دوره ای.یکشنبه ها.زیاد شرکت نمی کنم.به اصرار مادر که صاحب خونه ناراحت می شه،حالا که دیگه کنکور نداری، زشته و یه سری مسائل سیاسی رفتم.از اون سری مهمونی هاس که ماست تو دهن آدم می بنده(بسته می شه؟درست می شه؟...همین امشب اینو یاد گرفتم).به جز زمان بیماری در این مواقع هم  خیلی کم حرف می شم.هر از گاهی که خانوم ها دست از حرف می کشن رو می کنند به مادرم که:وا...چه قدر دخترتون ساکته!...و چهره ی مادر اون موقع دیدنی تر از همیشه است...

از در که وارد شدم یکی از خانوم های مجلس که خودم خیلی دوسش دارم گفت: من همش به فکرت بودم...خواستم زنگ بزنم و نتیجه ی کنکورت رو بگیرم...پسر ما که افتضاح داد و...

منم لبخندی زدم.شاخ شمشادشون رو ندیدم  تا به حال   ولی ذکر خیرش همیشه هست.یکی دیگه از خانوم ها که دکتر شدن تو خونوادشون ارثیه، وقتی درمورد علاقه ام به داروسازی شنید کلی نصیحتم کرد که رشته ی علوم پایه بخونم و خودم رو اذیت نکنم وزندگی رو سخت نگیرم و...

دلم فقط دسر های بعد غذا رو می خواست.ترجیح می دادم به جای چند نوع غذا،انواع دسر بیشتر می شد.همیشه همین طوره.برای غذا اشتیاق زیادی ندارم.شاید اصلا ندارم.همون خانومی که دوستش داشتم رژیم گرفته بود و کم می خورد و کلی از طرف دیگران تشویق شد.

 

 

درست زمانی که دیگران در بحبوحه ی انتخاب رشته و رفتن پیش مشاورین مختلف هستن،بنده"شما که غریبه نیستید" هوشنگ مرادی کرمانی یا همون هوشوی ننه بابا رو می خونم و لذت می برم مخصوصا"از نون کُت کتو...و تصمیم هم ندارم امسال داشنجو بشم.

 

زیر دیپلم 1:

 

زیر دیپلم2:کی میاد بازی؟

 

زیر دیپلم3:  من هوس هندوستان کردم...ولی گوزنم 

 

زیر دیپلم 4:هنوز هم تابســـــــــــــــــــــــــــــتونه، فصلِ شادی و خنده

 

زیر دیپلم5:خوابمان می آید...یعنی به نفعمان است که خوابمان بیاید و لامپ این اتاق خاموش شود و...

 




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/۱٧ نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به چوبـــــــــــــ کبریتـــــــــ مي باشد.