پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

<< Sabrereyhaneha
چوبـــــــــــــ کبریتـــــــــ



"بازی وبلاگی ،سه آرزو با دیدن غول چراغ جادو"

_ اه، تو دیگه چی می خوای؟

_ شما ارباب من هستید،شما...

_آره می دونم بقیشو،نمی خواد بگی.

_پس سه آرزو کنید ارباب.

_ایـــــــش هی به من نگو اربابا!

_شما مرا از داخل این چراغ بیرون آوردید...

_عه؟من فک کردم قوریِ.اگه می دونستم چراغ جادوِ و از این جنگولک بازیا که عمرا برش می داشتم..

_ارباب..

_کوفتِ ارباب..عه،هی می گه ارباب!

_سه آرزو کنید.

_دست بردار نیستیا،خیله خب.

_اولین آرزو؟

_این که همیشه خوشبخت و شادباشم و احساس خوبی داشته باشم.

_ولی این که سه تا آرزو س ارباب!

_اگه من اربابتم می گم یکیه...تو هم بگو چشم.

_ولی ارباب..

_فقط بلدی بگی ارباب..موقع عمل می رسه یادت می ره کی اربابِ!

_آرزو دوم؟

_گوشتو بیار...

_چی گفتید ارباب؟!

_خصوصیه.

_باشه...بگین...خب آرزوی سوم؟

_این که دیگه بهم نگی ارباب.

_چشم.

 

دوران کودکی که فک می کردم خیلی زرنگم،تصمیم داشتم موقع دیدن غول چراغ جادو اولین آروزم این باشه که هر آرزویی که کردم برآورده شه!

این بازی وبلاگی رو به خاطر دعوت دوستم ماتاتا انجام دادم.من از کسِ خاصی دعوت نمی کنم.هرکس دوست داشت این بازی رو انجام بده...(:




کلمات کلیدی :
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/٢٧ نظرات ()

"ماه عسل"

به نظرت چون ماه عسل برنامه ی خوبیه من قبل افطار می بینم یا چون اون موقع ضعف می کنم و می خوام هرچه زودتر افطار بشه؟

از اونجایی که این سوال مثل چرا های جنجال برانگیز پست قبل دیگه استفهام انکاری نیست فکر می کنم گزینه ی دوم درست درمون ترین جواب باشه. فک می کنم ماه عسل خیلی بهتر از این می تونست باشه.پیامک زدم:برنامتون اونی نیست که باید باشه...

برنامه ی قبل افطار شبکه یک  رو به تازگی کشف کردم.این برنامه رو هم برای زود تر سپری شدن لحظات ضعف روزه داری خواهم دید.شاید هم خوب باشه.

 

یک ایده برای سریال های ماه رمضونی سال بعد:

دست در دست هم دهیم به مهر

سریال ماه رمضونی نسازیم کلا"

 

....(:




کلمات کلیدی :
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/٢٥ نظرات ()

"چرا..."

چرا من سفیدم و تو سیاه؟

چرا یه دختر 16 ساله می ره فیلیپین دندونپزشکی بخونه ولی من هنوز بچه ام؟

چرا وقتی چادر می پوشم بهم می گین حاج خانوم؟

چرا وقتی عاشقش نبودی بهش دروغ گفتی؟

چرا من یاد نمی گیرم وسایل شام رو بذارم تو سینی و دونه دونه دستم نگیرم ببرم تا مامان این قدر حرص نخوره؟

چرا من سهمیه ی  کنکور فرزندان جانبازان رو نمی تونم درک کنم؟

چرا این سه تا حرف ژاپنی یا چینی رو که رو دامن جین من نوشته رو نمی تونم بفهمم؟

چرا وقتی با ذوق و شوق یه چیزی رو بهت نشون می دم هیچ عکس العملی نشون نمی دی؟

چرا من ورنی پاشنه بلند می خرم و نمی تونم باهاش راه برم؟

چرا من این قدر سیرم و تو این قدر گرسنه؟

چرا دندونپزشکم کار دندونام رو نصفه و نیمه رها می کنه و میره کانادا؟

چرا درست وقتی که خواستم عکس خودم و حاج احمد رو بذار وب همه ی عکسها پاک شد؟

چرا برای ماه رمضون سریال می سازن؟

چرا باید تو از من خوشت بیاد؟

چرا گربه ها باید ضررداشته باشن؟

چرا من این قدر از پیانو خوشم میاد درحالی که تاحالا هیچ وقت پیانو نزدم؟

چرا پدرت رو بردن زندان؟

چرا کد امریکا باید شماره ی 1 باشه ؟

چرا اگه بگم ش می گن می خواست بگه شیطان پرستی؟

چرا بعد از چهل سال هنوز یاد نگرفتی آشغالت رو نریزی تو خیابون؟

چرا سگ و گربه دشمن هستن و هیچ گربه ی ملوسی نمیاد کوچه ی ما؟

 چرا این قدر راک رو نقد می کنن و تو سریال ماه رمضونیشون متال می ذارن؟

 

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/٢۱ نظرات ()

"مادر بزرگِ آسمانیـــــــ..."

 این جمله   که«از دامن زن مرد به معراج می رود» من رو به یاد بانوی مبارکه ،حضرت خدیجه(س) می اندازه.همیشه نام خدیجه برام شکوه خاصی داشت.چطور یک زن بین اعراب جاهل به پیامبر ایمان میاره ومیان زن هایی که ازبیش تر مزایای زندگی شون محروم بودند، اولین زن اسلام آورده میشه.مادرِ دختری که بانوی دوعالم میشه .تمام ثروتش رو خرج اسلام میکنه و مطمئنا"هیچ یک از همسران پیامبر هم شان خدیجه نیست.او هم شان فاطمه(س)،آسیه(س) ومریم(س) است.

 عایشه، روزی گفت: «چرا این همه از خدیجه می‏گویی در حالی که او پیرزنی بیش نبود؟!» و پیامبر (ص) فرمود: «خاموش عایشه! دیگر هیچ‏گاه درباره آن بانوی بزرگ چنین روا مدار که در زمانی که همه مرا تکذیب کردند، خدیجه مرا تصدیق کرد و در آن هنگام که هیچ کس به رسالتم ایمان نمی‏آورد، خدیجه نخستین زن مؤمن اسلام شد و تمام ثروتش را در کف آئینم نهاد.»

دوران بچگی، وقتی بزرگترها از ایشون برام می گفتن همیشه  خدیجه (س)رو مادر بزرگی مهربون می دیدم  از جنس ابرهای سبک و آبی آسمون...مادر بزرگِ مادر بزرگ من و بقیه.

 

اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا اُمَّ الْمُؤْمِنِینَ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا زَوْجَةَ سَیّـِدِ الْمُرْسَلِینِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا اُمَّ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمِینَ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا أَوَّلَ الْمُؤْمِناتِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا مَنْ أَنْفَقَتْ مالَها فِی نُصْرَةِ سَیِّدِ الاَْنْبِیاءِ، وَ نَصَرَتْهُ مَااسْتَطاعَتْ وَدافَعَتْ عَنْهُ الاَْعْداءَ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا مَنْ سَلَّمَ عَلَیْها جَبْرَئِیلُ، وَ بلَّغَهَا السَّلامَ مِنَ اللهِ الْجَلِیلِ، فَهَنِیئاً لَکِ بِما أَوْلاکِ اللهُ مِنْ فَضْل، وَالسَّلامُ عَلَیْکِ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُهُ .

سلام بر تو اى مادر مؤمنان، سلام بر تو اى همسر سرور فرستادگان، سلام بر تو اى مادر فاطمه زهرا سرور بانوان دو جهان، سلام بر تو اى نخست بانوى مؤمن، سلام بر تو اى آن که دارائیش را در راه پیروزى اسلام و یارى سرور انبیا هزینه کرد و دشمنان را از او دور ساخت، سلام بر تو اى آن که بر او جبرئیل درود فرستاد، و سلام خداى بزرگ را به او ابلاغ کرد، این فضل الهى گوارایت باد و سلام و رحمت و برکاتش بر تو باد .

 

امروز رو به یاد مادر بزرگ آسمونی روزه دار باشیم...

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/٢٠ نظرات ()

"کریم"

حتی زمانی که به خاطر نکرده هایم، مجازاتم  کنند

من تو را صدا می زنم

انگار ماموران عذابت  غریبه اند

از جنس من و تو نیستند

صدایت می زنم

 

قانون پاداش و جزایت را می دانم ،اما

بخششت را باور دارم...

 

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/۱٩ نظرات ()

"بهونه های دمِ رفتن"

نشسته کنار من.  کنار من که نه،یه کم اون ور تر.همین طور سرجاش تکون می خوره و سعی می کنه که به اصطلاح نظر من رو به خودش جلب کنه. آواز می خونه و می گه:کاش می شد سیمز بــــــــــــــــازی کنم...شــــــــــادی کنم شـــــــــادی کنم.اخم هام رو می کشم توی هم .مثلا دارم تمرکز می کنم روی صفحه ی کامپیوتر.یعنی اصلا نمی شنوم چی می گه.دوباره می گه:امروز روز آخرمه،هی..باید برم. من بالای بینی ام رو می خا رونم که یعنی حالا دارم برای وب دوستم نظر می ذارم و اصلا حواسم بهت نیست.کش و قوسی به خودم می دم ، از جاش می پره بالا و می گه:تموم شد؟بهش نگاه نمی کنم و می گم:نه!غرولندی می کنه و از اتاق می ره بیرون.امیدش ناامید می شه.

از وقتی ماه رمضون شروع شده و لپ تاپ عزیز رفته دانشگاه و پسر خاله ی کوچکم میاد تا حساب همه ی آدم های توی بازی ها رو برسه و گاهی بری استراحت سیمز بازی کنه جریان همینه.امروز روز آخرشه.بعد از دوساعت و نیم تلاش و پشتکار پشت پی .سی هنوز معتقدِ که باید نیم ساعت دیگه رو بازی می کرده.چون بنده برای صرف نماز تشریف بردم و ایشون برای صرف ناهارِ خاله پز و من زودتر از موعد برگشتم .

....

_ روزا میشه وبلاگ داشت؟

_ینی چی؟

_چون همش تو شب می ری می گم.

_آره می شه.

.....

_اه..چه قد نظر می ذاری؟

_ابرو

_

....

_بیا این وبِ سایت رو برو.

_چیرو؟..وب سایت نه وبِ سایت ...دارم کار می کنم.

_مجله ماشین.

_بذار من رفتم خودت بیا و برو.




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/۱۸ نظرات ()

"ضــ یــ ا فـــ تــ"

امشب رفتم مهمونی.از همون مدل مهمونی های دوره ای.یکشنبه ها.زیاد شرکت نمی کنم.به اصرار مادر که صاحب خونه ناراحت می شه،حالا که دیگه کنکور نداری، زشته و یه سری مسائل سیاسی رفتم.از اون سری مهمونی هاس که ماست تو دهن آدم می بنده(بسته می شه؟درست می شه؟...همین امشب اینو یاد گرفتم).به جز زمان بیماری در این مواقع هم  خیلی کم حرف می شم.هر از گاهی که خانوم ها دست از حرف می کشن رو می کنند به مادرم که:وا...چه قدر دخترتون ساکته!...و چهره ی مادر اون موقع دیدنی تر از همیشه است...

از در که وارد شدم یکی از خانوم های مجلس که خودم خیلی دوسش دارم گفت: من همش به فکرت بودم...خواستم زنگ بزنم و نتیجه ی کنکورت رو بگیرم...پسر ما که افتضاح داد و...

منم لبخندی زدم.شاخ شمشادشون رو ندیدم  تا به حال   ولی ذکر خیرش همیشه هست.یکی دیگه از خانوم ها که دکتر شدن تو خونوادشون ارثیه، وقتی درمورد علاقه ام به داروسازی شنید کلی نصیحتم کرد که رشته ی علوم پایه بخونم و خودم رو اذیت نکنم وزندگی رو سخت نگیرم و...

دلم فقط دسر های بعد غذا رو می خواست.ترجیح می دادم به جای چند نوع غذا،انواع دسر بیشتر می شد.همیشه همین طوره.برای غذا اشتیاق زیادی ندارم.شاید اصلا ندارم.همون خانومی که دوستش داشتم رژیم گرفته بود و کم می خورد و کلی از طرف دیگران تشویق شد.

 

 

درست زمانی که دیگران در بحبوحه ی انتخاب رشته و رفتن پیش مشاورین مختلف هستن،بنده"شما که غریبه نیستید" هوشنگ مرادی کرمانی یا همون هوشوی ننه بابا رو می خونم و لذت می برم مخصوصا"از نون کُت کتو...و تصمیم هم ندارم امسال داشنجو بشم.

 

زیر دیپلم 1:

 

زیر دیپلم2:کی میاد بازی؟

 

زیر دیپلم3:  من هوس هندوستان کردم...ولی گوزنم 

 

زیر دیپلم 4:هنوز هم تابســـــــــــــــــــــــــــــتونه، فصلِ شادی و خنده

 

زیر دیپلم5:خوابمان می آید...یعنی به نفعمان است که خوابمان بیاید و لامپ این اتاق خاموش شود و...

 




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/۱٧ نظرات ()

"داوطلب مورد نظر موجود نمی باشد"

وقتی برای  هزارمین بار رمز عبور و شماره داوطلبی و ...رو وارد کردم ،دوباره مثل دیروز با این جمله مواجه شدم:«داوطلبی با چنین مشخصات موجود نمی باشد،لطفا در ورود اطلاعات داوطلبی دقت کنید»

برای اطمینان،از مادر خواستم که ابتدا دوعدد نفس عمیق کشیده و سپس خوب فکر کند که آیا بنده روز یاز دهم تیر به همراه خانوم راننده تاکسی عزیزم در دانشگاه برای اجرای کنکور 90 حضور به هم رساندم یا خیر!...البته تعدای شاهد هم  وجود داره که فکر نمی کنم حاضر به شهادت دادن بشن..

اگر مادر گیر بدن(بخوانید اصرار بورزند) احتمالا تا سازمان سنجش هم خواهیم رفت برای گرفتن حق...و اونا هم حکما"می فرمایند: این اشکالات همیشه بوده...ناراحت نباشین...نگران نباشین...

 

فعلا من ماندم تنهای تنها

من ماندم با سیل تلفن  ها

ها ها هــــــــــــــــــــــــای(چهچه بود)

 

می بایست حالمان این چنین  گریان باشد ؟؟یعنی خیلی زشت است که بنشینم

پشت این میز و با خیالی آسوده بنگارم؟؟می بایست گریه و شیون سر دهم؟؟

 

 

اما من ...آرامـــــــــــــــــــــــــ کارمـــــــ را انجامــــــ می دهمــــــ و لبخند می زنمـــ..چونــــ او اینـ جاســــــتــــــ و مرا میـبیند...هوایمــ را از همه بیشتر دارد..

 

 

 

این جا زود اذان مغرب گفته می شه...دوستانی که الان قم روزه دارن،دلشون بسی آب شود..

 

 




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/۱٥ نظرات ()

"نکند..."

خدایا!
هر وقت می خواهم با آمادگی و حضور قلب به مناجات تو برخیزم
همین که برای نماز به درگاهت می ایستم
خستگی و خواب آلودگی را بر من چیره ساختی
و حال راز و نیاز را از من گرفتی...
مرا چه شده است؟
هر وقت گمان می کنم با روحی پاک به حال خوش توبه کنندگان راه یافته ام
حادثه ای روی می دهد که مرا سست می کند
و بین من و درک حضور تو فاصله می اندازد.

 

مولای من!
نکند مرا از درگاه خویش رانده ای
نکند از درک حضورت محرومم کرده ای
نکند چون در حقت کوتاهی کرده ام از آستانت دورم کرده ای
نکند من را از یاد خود غافل دیده ای و بر من خشم گرفته ای
نکند مرا از دروغگویان دیده ای و طردم کرده ای
نکند مرا شکر گزار نعمت هایت ندیدی و محرومم ساخته ای
نکند جای مرا در مجالس اهل علم خالی دیده و خوارم نموده ای
نکند من در شمار غافلان از تو بوده ام که از رحمتت مأیوسم کرده ای
نکند مرا همدم اهل باطل دیده ای که در میان آنان به حال خودم واگذار کرده ای
نکند دوست نداری دعایم را بشنوی و مرا از خود دور ساخته ای
نکند پاداش جرم و جنایت مرا داده ای
نکند به خاطر کم شرمی من از خودت دورم داشته ای.

 

ترجمه ی بخشی از دعای ابو حمزه  ثمالی

 

امام صادق (ع):

خواب روزه دار عبادت،خاموشی او تسبیح،عمل وی پذیرفته شده ودعای او مستجاب است.

 

وب خانوم دکترمون ختم قرآنی برگزار شده اگر صلاح دونستین :

http://manopezeshki.persianblog.ir

 

 

زیر دیپلم:روز اول ماه رمضون رو روز اول زندگیم قرار دادم. خدارو شکر همه چیز داره خوب پیش می ره..(:

 

 

 

 



ادامه مطلب...
کلمات کلیدی :
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/۱۳ نظرات ()

"that's the way it is

تا امروز سه جور خواب دیدم:

 

وبم فیلتر شد

وبم رو حذف کرده بودم

وبم رو انتقال داده بودم

 

Uh huh, uh huh, that's the way it is    

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/۱٠ نظرات ()

"ناطور دشت"

 

 

عنوانش باعث می شد رغبتی برای خوند اون نداشته باشم،وقتی اسم ناطور دشت(ناتور دشت) رو می شنیدم یا کسی بهم معرفیش می کرد.بلخره رفتم سراغش و کتاب رو باز کردم.نه برای این که جایی لم بدم و شروع کنم به خوندن کتاب.فقط برای این که همون طور که وایساده بودم نگاه سطحی بهش بندازم که شروعش منو جذب خودش کرد:

" اگر واقعا می‌خواهید در این مورد چیزی بشنوید لابد اولین چیزی که می‌خواهید بدانید این است که من کجا به دنیا آمدم و بچگی نکبت‌بارم چطور گذشت و پدرم و مادرم پیش از من چه کار می‌کردند و از این مهملاتی که آدم را به یاد داوید کاپرفیلد می‌اندازد"

 این رمان  مشهورترین نوشته ی "جروم دیوید سلینجر" یا همون "جی.دی.سلینجر" نویسنده ی گوشه گیر آمریکایی است که این رمان رو برای نقد جامعه ی غرب و به خصوص آمریکا نوشته که تقریبا به تمام زبان های زنده ی دنیا ترجمه شده.

هولدن کالفید  راوی  شانزده ساله ی  این داستان که در آسایشگاهی بستری شده و تمام اتفاقات رو برای پزشکان شرح می ده شخصیت و اخلاق خاص خودش رو داره که با ناملایمات جامعه ی اطرافش جور در نمیاد.افراد زیادی رو دوست نداره و نمی تونه به راحتی با دختری که دوستش داره باشه .فقط برادر مرده اش  و خواهر کوچکترش رو که تحت شرایط خاص می تونه ببینه دوست داره.او فقط یکی از درسهای دبیرستان که زبان انگلیسی باشه رو پاس کرده و از دبیرستان اخراج شده و سه روز رو در خیابان های نیویورک پرسه می زنه چون نمی تونه با خانواده اش روبررو بشه و...

 من فکر می کنم هولدن با ویژگی هایی که داره ،خود سلینجر هست.مخصوصا زمانی که نفرتش رو از سینما بیان می کنه که در مقاله ای به نام"زن های سلینجر" از دختری  سخن گفته شده که سلینجر بهش علاقه داشته و اون دختر با یک کارگردان سینما ازدواج می کنه و البته خیلی از اتفاقات دیگه ی داستان.

اگر زمان نوجوانی شما حرفهای زیادی برای گفتن داشتین ،این کتاب رو پیشنهاد می کنم.

 




کلمات کلیدی :کتابخوان
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/٧ نظرات ()

"حال ندار نوشت"

سودوکو حل کردن تنها کاری بود که حوصله اش رو داشتم.همونطور که درزا کشیده بودم تایم می گرفتم و حل می کردم.رکوردم شد ده دقیقه.

حالم خوب نیست .امان از گرمای قم.این جا تابستون گرم ترین شهر ایران محسوب میشه.دیروز علائمش شروع شد و حالا هم کم کم داره منو سست می کنه.دیروز سر ناهار که عمو و خانوادش مهمون ما بودن گلاب به روتون بالا آوردم.برای جلوگیری از بهم خوردن حال دیگران طوری خودم رو چپوندم تو ی دستشویی که خودمم نفهمیدم چطوری بود.انگار پرواز کردم.احتمالا گرما زده شدم.خدارو شکر هنوز علائم وبا رو ندارم.این جا احتمال وبا گرفتن هست.

امروز تقریبا تمامش رو خوابیدم.صبح سرکی به نت زدم ولی بیحال بودم.دیروز سردرد کلافه کننده ای اومد سراغم .آخرش نفهمیدم از چی بود.عادت به خوردن مسکن ندارم و یه دونه استامینوفن برام کافیه تا آروم بشه دردم ولی دیروز این سردرد دست بردارم نبود.مجبور شدم یه شال کلفت مشکی بندازم سرم.نمی خواستم باد کولر به سرم بخوره.

وقتی مریض بشم خیلی خیلی کم حرف میشم.همه کلافه میشن.خودم بیشتر.چون از صبح تاحالا زبان بسته ترین بودم این هارو اینجا نوشتم.

 




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/٥ نظرات ()

"سه سال دبیرستان"

 

حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم دلم تنگ نمیشه.برای  اون دبیرستان بزرگ و باشکوه .نه...هر شبی که یادم بیاد دیگه قرار نیست پا بذارم اون جا شادی ِ عجیبی تمام بدنم رو پر می کنه.توضیح این  که چرا دوسش ندارم و نمی خوام بهش فکر کنم برام سخته.مسئله ی خاصی تو این سه سال نیفتاد و همین موضوع منو اذیت می کرد.روزهای تکراری بدون هیچ شور و هیجانی.بدون این که هیچ اتفاق خاصی بیفته.برای خودم عقاید خاصی داشتم که با بعضی قوانین مدرسه جور نمی شد.مدرسه ی من خاص بود.تنها کار مفید بچه ها هم درس خوندن و مثل دیوار ساکت بودن به حساب میومد.درس خوندن رو خوب اجرا می کردم ولی همیشه شور و حرارت بیشتری رو برای کلاس می خواستم.شور و شنگولی من جور نمیومد با کلاس.با همه ی بچه هام که اکثرا بچه هایی کسل و بی روح بودن هم دوست بودم.سال اول به سال بالایی ها نگاه می کردیم و از ساکت و آروم بودنشون تعجب می کردیم.طولی نکشید که کسالت اونها دامن ما رو هم گرفت. اتفاق ِ خوبش آشنایی من با الی و تعدادی از معلم ها بود که حالا واقعا برام مهم هستن .الی،کسی که فکر می کنم حالا از هرکی به من نزدیک تره.یه دنیا برام ارزش داره.سال دوم از هم جداشدیم و الی رفت.

این شد که سال سوم وحشتناک ترین مرحله ی تحصیلی من شد.درسم این قدر خوب بود که وقتی قرار بود اُفت کنم معدلم نوزده و خورده ای بشه.تابستون اون سال،یعنی قبل از این که سال سوم رو شروع کنم اولین وبلاگم رو با نام "دختری باگوشواره ی مروارید" راه انداختم.بیشتر از هر زمانی به نت معتاد شده بودم.حتی امتحانات نهایی نمی تونست من رو از نت جدا کنه.

مدرسه همیشه ازم راضی بود.

 

 

 

زیر دیپلمی در حدِ جام جهانی فوتبال زنان:

بیشتر می نویسم از خاطراتم.می دونم خیلی  از دوستان حوصله ی خوندن این طور مطالب رو ندارن،برعکس خودم که روز نوشت ها رو خیلی ترجیح می دم.پس اصلا ناراحت نمی شم اگه روز نوشت هام رو کامل نخوندین که می دونم کسی وقت اضافی نداره.با این که خودم همیشه این طور مطالب دوستانم رو خوب می خونم.ولی دلیل نمیشه نظر ندینــــــــــــــــــــــــــا.من بیشتر از این که منتظر نظراتتون در مورد مطالبم باشم،منتظر حضور دوستام تو وبمم.

 

 

این زیر نویس این عکسای خوشمل منـو کشتــــــــــــــــــــــــــــــــه.آدم نمی دونه از دست کی بناله! 




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/۳ نظرات ()

"ریلَکسِیشِـــــن"

صدای خانم مترجم در هدفون شرکت کنندگان:

عضلات خود را منقبض و حـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالا  به آرامی منبسط کنید...

{صدای آهنگِ ملایم }

خود را در کنار ساحلی آرام فرض کنید....مشکلات و سختی ها را از خود جدا کنید...

{صدای آهنگِ ملایم}

نفس عمیقى  بکشید....

 

 

 

زیر دیپلم:

مسابقات بین المللی فیزیک دانان جوان ،صبح شنبه در تالار مرکزی دانشگاه صنعتی امیر کبیر

بقیه ی عکسها در ادامه ی مطلب،اون پایین



ادامه مطلب...
کلمات کلیدی :
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/٢ نظرات ()

"کوری"

قضیه از نابینا شدن مردی که تا آخر داستان هم حضور فعال داره شروع میشه.پشت چراغ قرمز متوجه کوری خود میشه.البته این نوع کوری،کوریِ سفید رنگیه که اتفاقا مسری و قابل انتقال به دیگران هم هست.کم کم جامعه ای با این مشکل دست و پنجه نرم می کنه و غذا و قضای حاجت بزرگ ترین مشکل اونهاست.صحنه های دردناک و گاهی اوقات چندش آوری در این رمان وجود داره.مطمئنا" با خوندن این رمان هرلحظه بینایی خودتون رو چک می کنین و به کوچکترین تغییر در بینایی تون عکس العمل نشون می دید.

با خوندن کوری میشه کور بودن رو به راحتی تجربه کرد.با این که شخصا این رمان رو بهترین رمانی می دونم که تا به حال خوندم،بعضی ها دقیقا برعکس،از قلم ژوزه ساراماگو نویسنده ی پرتغالی  این کتاب لذت نمی برند و فکر می کنند که کسل کننده است.به هرحال خوندنش رو شدیدا"پیشنهاد می کنم.

این رمان تا حالا به 25 زبان ترجمه شده.نویسنده رئالیسم جادویی رو با انتقادات سیاسی مخلوط میکنه و می نویسه.او که شاعر هم هست، چندین بار تونست جایزه نوبل رو از آنِ خود کنه و سر انجام در 76 سالگی برای کوری جایزه نوبل رو برای خود و کشورش به ارمغان بیاره.ساراماگو رو به خاطر سبک شاعری که در نوشتن داره به نویسندگان آمریکای لاتین به ویژه گابریل گارسیا مارکز تشبیه می کنند.

 ساراماگو :« این کوری واقعی نیست ، تمثیلی است. کور شدن عقل و فهم انسان است. ما انسانها عقل داریم و عاقلانه رفتار نمی‌کنیم....»

 

 

 

 




کلمات کلیدی :کتابخوان
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/۱ نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به چوبـــــــــــــ کبریتـــــــــ مي باشد.