وقتی برای هزارمین بار رمز عبور و شماره داوطلبی و ...رو وارد کردم ،دوباره مثل دیروز با این جمله مواجه شدم:«داوطلبی با چنین مشخصات موجود نمی باشد،لطفا در ورود اطلاعات داوطلبی دقت کنید»
برای اطمینان،از مادر خواستم که ابتدا دوعدد نفس عمیق کشیده و سپس خوب فکر کند که آیا بنده روز یاز دهم تیر به همراه خانوم راننده تاکسی عزیزم در دانشگاه برای اجرای کنکور 90 حضور به هم رساندم یا خیر!...البته تعدای شاهد هم وجود داره که فکر نمی کنم حاضر به شهادت دادن بشن..
اگر مادر گیر بدن(بخوانید اصرار بورزند) احتمالا تا سازمان سنجش هم خواهیم رفت برای گرفتن حق...و اونا هم حکما"می فرمایند: این اشکالات همیشه بوده...ناراحت نباشین...نگران نباشین...
فعلا من ماندم تنهای تنها
من ماندم با سیل تلفن ها
ها ها هــــــــــــــــــــــــای(چهچه بود)
می بایست حالمان این چنین گریان باشد ؟؟یعنی خیلی زشت است که بنشینم
پشت این میز و با خیالی آسوده بنگارم؟؟می بایست گریه و شیون سر دهم؟؟
اما من ...آرامـــــــــــــــــــــــــ کارمـــــــ را انجامــــــ می دهمــــــ و لبخند می زنمـــ..چونــــ او اینـ جاســــــتــــــ و مرا میـبیند...هوایمــ را از همه بیشتر دارد..
/(2176).gif)
این جا زود اذان مغرب گفته می شه...دوستانی که الان قم روزه دارن،دلشون بسی آب شود..
کلمات کلیدی :روزنوشت