_ اه، تو دیگه چی می خوای؟
_ شما ارباب من هستید،شما...
_آره می دونم بقیشو،نمی خواد بگی.
_پس سه آرزو کنید ارباب.
_ایـــــــش هی به من نگو اربابا!
_شما مرا از داخل این چراغ بیرون آوردید...
_عه؟من فک کردم قوریِ.اگه می دونستم چراغ جادوِ و از این جنگولک بازیا که عمرا برش می داشتم..
_ارباب..
_کوفتِ ارباب..عه،هی می گه ارباب!
_سه آرزو کنید.
_دست بردار نیستیا،خیله خب.
_اولین آرزو؟
_این که همیشه خوشبخت و شادباشم و احساس خوبی داشته باشم.
_ولی این که سه تا آرزو س ارباب!
_اگه من اربابتم می گم یکیه...تو هم بگو چشم.
_ولی ارباب..
_فقط بلدی بگی ارباب..موقع عمل می رسه یادت می ره کی اربابِ!
_آرزو دوم؟
_گوشتو بیار...
_چی گفتید ارباب؟!
_خصوصیه.
_باشه...بگین...خب آرزوی سوم؟
_این که دیگه بهم نگی ارباب.
_چشم.
دوران کودکی که فک می کردم خیلی زرنگم،تصمیم داشتم موقع دیدن غول چراغ جادو اولین آروزم این باشه که هر آرزویی که کردم برآورده شه!
این بازی وبلاگی رو به خاطر دعوت دوستم ماتاتا انجام دادم.من از کسِ خاصی دعوت نمی کنم.هرکس دوست داشت این بازی رو انجام بده...(:
کلمات کلیدی :