پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

<< Sabrereyhaneha
چوبـــــــــــــ کبریتـــــــــ



"بهونه های دمِ رفتن"

نشسته کنار من.  کنار من که نه،یه کم اون ور تر.همین طور سرجاش تکون می خوره و سعی می کنه که به اصطلاح نظر من رو به خودش جلب کنه. آواز می خونه و می گه:کاش می شد سیمز بــــــــــــــــازی کنم...شــــــــــادی کنم شـــــــــادی کنم.اخم هام رو می کشم توی هم .مثلا دارم تمرکز می کنم روی صفحه ی کامپیوتر.یعنی اصلا نمی شنوم چی می گه.دوباره می گه:امروز روز آخرمه،هی..باید برم. من بالای بینی ام رو می خا رونم که یعنی حالا دارم برای وب دوستم نظر می ذارم و اصلا حواسم بهت نیست.کش و قوسی به خودم می دم ، از جاش می پره بالا و می گه:تموم شد؟بهش نگاه نمی کنم و می گم:نه!غرولندی می کنه و از اتاق می ره بیرون.امیدش ناامید می شه.

از وقتی ماه رمضون شروع شده و لپ تاپ عزیز رفته دانشگاه و پسر خاله ی کوچکم میاد تا حساب همه ی آدم های توی بازی ها رو برسه و گاهی بری استراحت سیمز بازی کنه جریان همینه.امروز روز آخرشه.بعد از دوساعت و نیم تلاش و پشتکار پشت پی .سی هنوز معتقدِ که باید نیم ساعت دیگه رو بازی می کرده.چون بنده برای صرف نماز تشریف بردم و ایشون برای صرف ناهارِ خاله پز و من زودتر از موعد برگشتم .

....

_ روزا میشه وبلاگ داشت؟

_ینی چی؟

_چون همش تو شب می ری می گم.

_آره می شه.

.....

_اه..چه قد نظر می ذاری؟

_ابرو

_

....

_بیا این وبِ سایت رو برو.

_چیرو؟..وب سایت نه وبِ سایت ...دارم کار می کنم.

_مجله ماشین.

_بذار من رفتم خودت بیا و برو.




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/۱۸ نظرات ()

"ضــ یــ ا فـــ تــ"

امشب رفتم مهمونی.از همون مدل مهمونی های دوره ای.یکشنبه ها.زیاد شرکت نمی کنم.به اصرار مادر که صاحب خونه ناراحت می شه،حالا که دیگه کنکور نداری، زشته و یه سری مسائل سیاسی رفتم.از اون سری مهمونی هاس که ماست تو دهن آدم می بنده(بسته می شه؟درست می شه؟...همین امشب اینو یاد گرفتم).به جز زمان بیماری در این مواقع هم  خیلی کم حرف می شم.هر از گاهی که خانوم ها دست از حرف می کشن رو می کنند به مادرم که:وا...چه قدر دخترتون ساکته!...و چهره ی مادر اون موقع دیدنی تر از همیشه است...

از در که وارد شدم یکی از خانوم های مجلس که خودم خیلی دوسش دارم گفت: من همش به فکرت بودم...خواستم زنگ بزنم و نتیجه ی کنکورت رو بگیرم...پسر ما که افتضاح داد و...

منم لبخندی زدم.شاخ شمشادشون رو ندیدم  تا به حال   ولی ذکر خیرش همیشه هست.یکی دیگه از خانوم ها که دکتر شدن تو خونوادشون ارثیه، وقتی درمورد علاقه ام به داروسازی شنید کلی نصیحتم کرد که رشته ی علوم پایه بخونم و خودم رو اذیت نکنم وزندگی رو سخت نگیرم و...

دلم فقط دسر های بعد غذا رو می خواست.ترجیح می دادم به جای چند نوع غذا،انواع دسر بیشتر می شد.همیشه همین طوره.برای غذا اشتیاق زیادی ندارم.شاید اصلا ندارم.همون خانومی که دوستش داشتم رژیم گرفته بود و کم می خورد و کلی از طرف دیگران تشویق شد.

 

 

درست زمانی که دیگران در بحبوحه ی انتخاب رشته و رفتن پیش مشاورین مختلف هستن،بنده"شما که غریبه نیستید" هوشنگ مرادی کرمانی یا همون هوشوی ننه بابا رو می خونم و لذت می برم مخصوصا"از نون کُت کتو...و تصمیم هم ندارم امسال داشنجو بشم.

 

زیر دیپلم 1:

 

زیر دیپلم2:کی میاد بازی؟

 

زیر دیپلم3:  من هوس هندوستان کردم...ولی گوزنم 

 

زیر دیپلم 4:هنوز هم تابســـــــــــــــــــــــــــــتونه، فصلِ شادی و خنده

 

زیر دیپلم5:خوابمان می آید...یعنی به نفعمان است که خوابمان بیاید و لامپ این اتاق خاموش شود و...

 




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/۱٧ نظرات ()

"داوطلب مورد نظر موجود نمی باشد"

وقتی برای  هزارمین بار رمز عبور و شماره داوطلبی و ...رو وارد کردم ،دوباره مثل دیروز با این جمله مواجه شدم:«داوطلبی با چنین مشخصات موجود نمی باشد،لطفا در ورود اطلاعات داوطلبی دقت کنید»

برای اطمینان،از مادر خواستم که ابتدا دوعدد نفس عمیق کشیده و سپس خوب فکر کند که آیا بنده روز یاز دهم تیر به همراه خانوم راننده تاکسی عزیزم در دانشگاه برای اجرای کنکور 90 حضور به هم رساندم یا خیر!...البته تعدای شاهد هم  وجود داره که فکر نمی کنم حاضر به شهادت دادن بشن..

اگر مادر گیر بدن(بخوانید اصرار بورزند) احتمالا تا سازمان سنجش هم خواهیم رفت برای گرفتن حق...و اونا هم حکما"می فرمایند: این اشکالات همیشه بوده...ناراحت نباشین...نگران نباشین...

 

فعلا من ماندم تنهای تنها

من ماندم با سیل تلفن  ها

ها ها هــــــــــــــــــــــــای(چهچه بود)

 

می بایست حالمان این چنین  گریان باشد ؟؟یعنی خیلی زشت است که بنشینم

پشت این میز و با خیالی آسوده بنگارم؟؟می بایست گریه و شیون سر دهم؟؟

 

 

اما من ...آرامـــــــــــــــــــــــــ کارمـــــــ را انجامــــــ می دهمــــــ و لبخند می زنمـــ..چونــــ او اینـ جاســــــتــــــ و مرا میـبیند...هوایمــ را از همه بیشتر دارد..

 

 

 

این جا زود اذان مغرب گفته می شه...دوستانی که الان قم روزه دارن،دلشون بسی آب شود..

 

 




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/۱٥ نظرات ()

"حال ندار نوشت"

سودوکو حل کردن تنها کاری بود که حوصله اش رو داشتم.همونطور که درزا کشیده بودم تایم می گرفتم و حل می کردم.رکوردم شد ده دقیقه.

حالم خوب نیست .امان از گرمای قم.این جا تابستون گرم ترین شهر ایران محسوب میشه.دیروز علائمش شروع شد و حالا هم کم کم داره منو سست می کنه.دیروز سر ناهار که عمو و خانوادش مهمون ما بودن گلاب به روتون بالا آوردم.برای جلوگیری از بهم خوردن حال دیگران طوری خودم رو چپوندم تو ی دستشویی که خودمم نفهمیدم چطوری بود.انگار پرواز کردم.احتمالا گرما زده شدم.خدارو شکر هنوز علائم وبا رو ندارم.این جا احتمال وبا گرفتن هست.

امروز تقریبا تمامش رو خوابیدم.صبح سرکی به نت زدم ولی بیحال بودم.دیروز سردرد کلافه کننده ای اومد سراغم .آخرش نفهمیدم از چی بود.عادت به خوردن مسکن ندارم و یه دونه استامینوفن برام کافیه تا آروم بشه دردم ولی دیروز این سردرد دست بردارم نبود.مجبور شدم یه شال کلفت مشکی بندازم سرم.نمی خواستم باد کولر به سرم بخوره.

وقتی مریض بشم خیلی خیلی کم حرف میشم.همه کلافه میشن.خودم بیشتر.چون از صبح تاحالا زبان بسته ترین بودم این هارو اینجا نوشتم.

 




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/٥ نظرات ()

"سه سال دبیرستان"

 

حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم دلم تنگ نمیشه.برای  اون دبیرستان بزرگ و باشکوه .نه...هر شبی که یادم بیاد دیگه قرار نیست پا بذارم اون جا شادی ِ عجیبی تمام بدنم رو پر می کنه.توضیح این  که چرا دوسش ندارم و نمی خوام بهش فکر کنم برام سخته.مسئله ی خاصی تو این سه سال نیفتاد و همین موضوع منو اذیت می کرد.روزهای تکراری بدون هیچ شور و هیجانی.بدون این که هیچ اتفاق خاصی بیفته.برای خودم عقاید خاصی داشتم که با بعضی قوانین مدرسه جور نمی شد.مدرسه ی من خاص بود.تنها کار مفید بچه ها هم درس خوندن و مثل دیوار ساکت بودن به حساب میومد.درس خوندن رو خوب اجرا می کردم ولی همیشه شور و حرارت بیشتری رو برای کلاس می خواستم.شور و شنگولی من جور نمیومد با کلاس.با همه ی بچه هام که اکثرا بچه هایی کسل و بی روح بودن هم دوست بودم.سال اول به سال بالایی ها نگاه می کردیم و از ساکت و آروم بودنشون تعجب می کردیم.طولی نکشید که کسالت اونها دامن ما رو هم گرفت. اتفاق ِ خوبش آشنایی من با الی و تعدادی از معلم ها بود که حالا واقعا برام مهم هستن .الی،کسی که فکر می کنم حالا از هرکی به من نزدیک تره.یه دنیا برام ارزش داره.سال دوم از هم جداشدیم و الی رفت.

این شد که سال سوم وحشتناک ترین مرحله ی تحصیلی من شد.درسم این قدر خوب بود که وقتی قرار بود اُفت کنم معدلم نوزده و خورده ای بشه.تابستون اون سال،یعنی قبل از این که سال سوم رو شروع کنم اولین وبلاگم رو با نام "دختری باگوشواره ی مروارید" راه انداختم.بیشتر از هر زمانی به نت معتاد شده بودم.حتی امتحانات نهایی نمی تونست من رو از نت جدا کنه.

مدرسه همیشه ازم راضی بود.

 

 

 

زیر دیپلمی در حدِ جام جهانی فوتبال زنان:

بیشتر می نویسم از خاطراتم.می دونم خیلی  از دوستان حوصله ی خوندن این طور مطالب رو ندارن،برعکس خودم که روز نوشت ها رو خیلی ترجیح می دم.پس اصلا ناراحت نمی شم اگه روز نوشت هام رو کامل نخوندین که می دونم کسی وقت اضافی نداره.با این که خودم همیشه این طور مطالب دوستانم رو خوب می خونم.ولی دلیل نمیشه نظر ندینــــــــــــــــــــــــــا.من بیشتر از این که منتظر نظراتتون در مورد مطالبم باشم،منتظر حضور دوستام تو وبمم.

 

 

این زیر نویس این عکسای خوشمل منـو کشتــــــــــــــــــــــــــــــــه.آدم نمی دونه از دست کی بناله! 




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٥/۳ نظرات ()

"این جا"

دیشب جمکران از همیشه شلوغ تر بود.چراغونی هاش دلم رو می برد.دلم رو می برد کنار ضریحِ بزرگی که قراره تا چند وقت دیگه یه حاجت بزرگ بهم بده.این روزها وبم شده دعا و دعا و دعا....این بار مشهد طور دیگه ای بود.چون هیچ وقت به اندازه ی امسال امام رضا رو یاد نکرده بودم وحالا که قرار بود برم پابوس،نمی دونستم احساسم رو چطور بهشون بیان کنم.گاهی توی یک روز چند بار ازشون کمک می خواستم و هربار جواب می گرفتم.برای اولین بار تو زندگیم به کبوترای حرم حسادت کردم...

من می روم

اما دلم این جاست....




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٤/٢٤ نظرات ()

"پردیس"

 

جامه ی زیبا تن کن

که به پردیست خواندند

 

زیر دیپلم: پشت پنجره های فولادی به یادتون خواهم بود...




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٤/۱٩ نظرات ()

"فاطلا"

دارم بزرگ شدن رو احساس می کنم.شاید دیره و شایدم زود.البته از نظر دیگران.از نظر من ما هیچ فرقی نمی کنیم.فقط قد دراز می کنیم و مغرور و خود سر می شیم.نوشته های چهارده سالگی ام رو که می خوندم ،دیدم اونوقت ها  عاقل تر بودم.خیلی بهتر از حالا.حالا که تا چند ماه دیگه نوزده سالگی ام رو جشن می گیرم و سیل کادو تولد رو سرم آوار میشه.

دارم بزرگ می شم و این رو به خوبی احساس می کنم و  لذت می برم. هنوز هم از بالا و پایین پریدن و  کیف قرمز راه راه لذت می برم و  آل استار می پوشم.

هیچ فرقی نکردم.فقط قد دراز کردم و یاد گرفتم می شه داد زد...میشه زور گفت..میشه دروغ بافت بدون این که دماغت دراز بشه و هیشکی حتی مادر از نگاه تو چشمات نفهمه..

دارم بزرگ میشم و هنوز همونم که بودم.من هنوز همون طلای جیغ جیغو ام که فقط به خاطر مصلحت ساکت و آرومم....من هنوز همونم...

 

زیر دیپلم:بابا بزرگ باور کن من هنوز همون فاطلای توام...باورکن!

 

 




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٤/۱٧ نظرات ()

"خاموش"

امروز دلم گرفته.به همون اندازه که دیروز خوشحال بودم.به همون اندازه که دیرزو از دیدنِ ضریح نیمه ساخته ی امامِ شهیدم حسین(ع)، مشعوف شدم...اون هم از راه دور...از توی تاکسی و مردم رو می دیدم که گرد این ضریح طواف می کنن و امروز یا فردا می رم تا لمسش کنم.

امروز دلم گرفته که برای اولین بار از بانو (س)گله کردم.

امروز دلم گرفته...وشاکی ام...این یه دل گرفتن معمولی نیست...من ناراحتم و جز در ِخونه ی اهل بیت ندارم که برم....

من خاموشم...

 




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٤/۱٥ نظرات ()

"این روز ها که می گذرد،شادم"

و ج د ا ن

قسم بخور..دِیالا..زود باش قسم بخور..دست از سرم بردار ...چرا ولم نمی کنی..اصلا اون چه گناهی داره که همه ی دقِ دلیت رو سرش خالی می کنی..من حرف حالیم نی..زود باش قسم بخور..باشه ولی الان نه..دوباره بهونه،تو خجالت نمی کشی نه؟ ...خدا وکیلی از خودت خجالت نمی کشی؟...نه برای چی باید خجالت بکشم؟دختر به این گلی..همین الان دستت رو بذار رو قلبت و به امام رضا قسم بخور...نه..الان نمیشه...چرا؟؟..بذارنظراتش رو تاییدی بکنم..بعدش شاید...قول؟...نه،حرف تو دهنم نذار...الانم می خوام بخوابم...اگه شما اجازه بدی...واقعا برات متاسفم...باشه..با تشکر از زحمات شما..حالا میشه تنهام بذاری؟..واقعا"که...

بعد از این بگو مگو   با هم قهر کردیم.وجدان محترم  رو عرض می کنم.سوزنش گیر کرده بود که باید قسم بخوری دیگه نمی ری سراغ وب،تا تکلیف دانشگاهت روشن شه...آخه دیوار کوتاه تر از  "روشن"بیچاره ی من نبود؟باشه تا دیگه پاشو فراتر از (!) گلیمش نذاره!

 

پ د ر

خونه نبود.دوازده ساعت اتوبوس رو  از من دور بود.چند بار گوشی همراهش رو گرفتم ولی پدر محترم مورد نظر در دسترس نبود.یکی دو ساعت بعد بهم تلفن کرد و گفت که حرم بوده.بعد از احوال پرسی ،پرسیدم چرا چاپگر کار نمیکنه و پدر هم بهم توضیح داد.کارت ورود به جلسه ی کنکور رو می خواستم پرینت بگیرم.پدر شروع کرد به مشاوره دادن.حرفهاش با حرفهای آقای پور دستمالچی و خانوم مرعشی تفاوت چندانی نداشت ولی انرژی داشت:«عصر پنج شنبه دیگه درس نخون...حالا هم فقط اونایی رو که خوندی مرور کن..وسایلت رو شبش آماده کن...شب دیر نخوابی ها..با کی می ری؟..» و خلاصه کلی توصیه ی پدرانه که تو این یک سال فرصت گفتنش رو پیدا نکرده بود.خدا رو شکر که پدر این سال ها سرش خلوت تر شده و گرنه احتمالا یادش می رفت من کلاس چندم تشریف دارم.

حیف شد که پدر روز کنکورم نیست.کنکور سال بعد حتما به هر بهونه ای که شده نگه می دارمش.وقتی پدر باشه تا یه جاهایی از  محوطه دانشگاه رو می شه جلو تر رفت.وقتی پدر با من بیاد،احساس بهتری دارم.اعتماد به نفسم می ره بالاتر.حیف شد که نیست.(آیکون یک کوزه گر که از کوزه شکسته آب می خوره.)

 

م ا د ر

وقتی داشت از خونه می رفت بیرون ،سپرد اگه دوستش اومد ازش خوب پذیرایی کنم و بهش خبر بدم.دوست مادر از قم اومده بود دیدن اقوام همسر محترم و حالا قرار بود یک روزی رو با مادر قرار بذارن و همدیگرو ببینن.

این روزهای آخر مادر خیلی مراعات حالم رو کرد و در جهت لوس کردن تنها دخترش پیش رفت.یکی از نمونه های فوق وحشیانه مهم(به قول جزوه ی دکتر عمارلو)این بود که من حق داشتم در هنگام لم دادن روی مبل و مرور کردن جزوات، پاهام رو روی شیشه ی میز قرار داده و کف پام رو روی شیشه بکشم و حسابی خوش بگذرونم.البته مادر محترم خاطر نشان کرد که سال دیگه  از این خبرا نیست.قراره مادر برای جمعه شب بلیتی تهیه فرمایند که به پدر بپیوندیم،البته هنوز علما بر سر نوع وسیله ی سفر اختلاف نظر دارند.

 

 

زیر دیپلم1:دوست جانِ عزیز تر از رفیق ما که دلمون بسیار براش تنگ شده بود،چند روز پیش رخ نمود:

http://kerman.isna.ir/Default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=10442

 

زیر دیپلم2:فردا مرضیه دوستم و پس فردا حاج احمد و الی و من کنکور داریم.برای من و الی کمتر ولی برای مرضیه و  حاجی خیلی دعا کنین.

 

زیر دیپلم3:تابستون که شروع می شه مردم هوس خواستگاری رفتن می کنن.امیدوارم این تابستونی به خیر و خوشی بگذره....

 

 

 

 




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/٤/۸ نظرات ()

"افتاده"

«بچه ام سقط شده بود و نتونستم امتحانه رو بدم.»خانومه داشت تعریف می کرد.

با خودم فکر کردم شاید منم می بایست همچین بهونه ای میاوردم تا اون دختره_راستی اسمش چی بود؟_همون دختره که اصرار داشت که من(چوبی) درسم رو افتادم،باور کنه که من این امتحان رو غایب بودم و حالا اومدم برای جبران.بعد امتحان پرسید :« به جز زیست دیگه چی رو افتادی؟»گفتم: «هیچی»یکی دیگه از خانوما که برای امتحان اومده بود،ازم پرسید:«تجربی ای؟» گفتم:«آره»گفت:«کدوم مدرسه؟»گفتم اسم مدرسه رو.همون دخترهچطوری افتادی؟شما که همه بجه خرخونید!»من:«گفتم که نیفتادم»و قضیه از شنیدن اسم مدرسه ی من شروع شد.هر سوالی رو که من جواب می دادم و اون خانومی که بچه اش سقط شده بود می گفت که جواب من اشتباهه،همون دخترهمی پرید وسط و می گفت:«نه نه ..چوبی درست میگه .می دونی کدوم مدرسه می ره؟!» اون خانوم هم می گفت:«لابد شما درست میگی....وای من نمره نمیارم »

من نه افتاده بودم و نه بچه خرخون بودم.فقط یکی باید این موضوع رو تو کله ی همون دختره فرو می کرد!

وقتی اومدم خونه و جواب هارو چک کردم،جوابای اون خانوم بهتر و کامل تر از من بودن...

 

 

زیر دیپلم1:امروز  به جای فردا استراحت میکنم.

زیر دیپلم 2:خبر دارین که من تصمیم دارم سال آینده هم کنکور بدم؟این کنکورم بیشتر جنبه ی امتحانی داره.




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/۳/٢٩ نظرات ()

"یه اتفاق"

الان شد چند ماه یانه؟؟نیشخند 

راستی سلام!

خبر جدید رو شنیدین ؟؟ کتاب گینس رکورد چوبی رو تو سر نزدن به نت ثبتیده.

حالا اینارو فعلا بیخیال....فردا اولین آزمون جامع این جانب می باشد.قراره یه اتفاقی بیفته که اگر بیفته...    

تقریبا قید خانوم دکی شدنم زده ایم ...چون که دیگه..هوا گرمه!

من عاشق عصر های پنج شنبه شدم.چون استراحت میکنم و !دلم برای همه چی لک زده.یعنی می شه این یه ماه لعنتی هم تموم شه؟؟؟

تمام آزمون فردا یک طرف....بیسکوییت یک طرف.می خوام فردا طوری بیسکوییت بخورم که بغل دستی ام یه خورده اذیت بشه.آخه این مدت که نرفتم مدرسه کسی رو اذیت نکردم...حوصله هه سر رفته.  آقای ح هم احتمالا فردا میاد و کنار گوش بنده دادو بیداد راه می اندازه که" بنشینید".حاج احمد پیش همون میره کلاس خصوصی عربی...واه واه واه...چه سوسول بازی ها!ولی واسه شادی خوبه...مژهاولین بار برای قبولی تیزهوشان کلاس داشتیم با ایشون .من و مرضیه دوستم،آخر کلاس نشسته بودیم و اونقدر خندیدیم که خندمون به وحشت تبدیل شد.می تونی تجسم کنی؟؟یه اخم مردونه ی کامل...به قول یه نفر،خدا نصیب گرگ بیابون نکنه.حالا هم نمی دونم چرا سر هر آزمون میاد و کنار صندلی من  و دوستم بهاره می ایسته و !!!!

 

 




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳٩٠/۳/٥ نظرات ()

"حرافی...."

طرف آدم حسابی بود،اینو می فهمیدم. ولی دلیل نمیشد که حرفشو  بی جهت قبول کنم........  آخر سر من کوتاه اومدم،مثل همیشه!.......بحثمون در مورد مقایسه ی دانشگاه ها بود....بماند...به حاج احمد گفتم :ازش درمورد "بیو تک "بپرس.... چون من بیشتر از حقم حرافی کرده بودم.حاجی پرسید.طرف  لبش رو خیس کرد،دستی به سرش کشید و گفت: بیو تکنولوژی!...طوری این کلمه رو تلفظ کرد که هر مادر داغ داری رو به خنده می آورد چه برسه به من و حاجی که به ترک دیوار هم *  میخندیم...حاجی لبش رو با دندون گاز میگرفت که خندش نگیره....طرف زل زده بود به حاجی و بهش توضیح میداد.البته معلوم بود چیزی از بیو تک نمیدونه....بنده خدا قرار بود از پیرا پزشکی صحبت کنه.........بحث کشید به سهمیه ی کنکور بچه های جانبازان و....من حرفی نزدم،چون بحث در این مورد رو بی ثمر می دونم.یکی از آخر سالن گفت:این قدر بنیاد شهید بهشون پول و.... میده،دیگه سهمیه چیه؟!!!...یکی از دوستام که پدرش آزاده بود چندتا صندلی بعد ما  نشسته بود....خیلی بد شد،بی ادبی شد!....طرف،همون آدم حسابی رو میگم،وقتی رفت....لنگ می زد...گمون کنم جانباز بود!

 

 


زیر دیپلم1:*این جمله تضمینی بود از کتاب "شلوار های وصله دار"

زیر دیپلم2:اگه نیستم به خاطر کنکور نیست...ما فروتنیم....پانسمان انگشتم قبول شیم راضی هستیم.لبخند

زیر دیپلم3:شرایط باعث میشه زیاد نیام نت....سر نزدنم رو به حساب بی معرفتی نگیرین!مژه




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ نظرات ()

"من چوب کبریت ،هشتاد و یک سال دارم"

گاهی اوقات این قدر اتفاقات قشنگ باهم توی یک روز می افتن که نمیدونی ازکدومشون

صحبت کنی!


امروز عالی بود  

می نویسمشون توی دفتر خاطراتم

شاید یه روز اجازه دادم وارد دنیای مجازی بشن

18 سالگی باید جالب باشه، نه؟

 




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳۸٩/۸/٢ نظرات ()

"نکته کنکوری"

دبیر  شیمی شادانه گفت: خب،کی می تونه بگه عنوان کتابتون چیه؟

منم با اعتماد به نفس بالا و پر انرژی گفتم: شیمی پیش و آزمایشگاه.

رنگ روی دبیر تغییر کرد و گفت:نه.

این نه یعنی دختر دیگه امیدی بهت نیست.بیخیال کنکور شو و برو قالی بافی.

درست هم می گفت.عنوان کتاب بود:فرآیند های شیمی.

دوباره پرسید:خب عنوان فصل ها هم تو کنکور ممکنه بیاد!!!!!!!!

گفتم: فصل اول سینتیک شیمیایی و فصل دوم تعادل شیمیایی....

لبخندی زد   که یعنی در موردم فکر خواهد نمود...........!!!!!!!!!!!!!

 

این جور مشاوره ها عالی هستن.چون باعث میشن کلی سر کلاس بخندی و بهت خوش بگذره.حاج احمد بیچاره تا سر حد مرگ می خندید.چون دبیر می گفت پشت جلد  کتاب هم مهمه!

روی جلد کتابم،کنار عنوانش نوشتم:نکته کنکوری!

 

زیر دیپلم 1:از کوچکترین روابط توی جامعه تا مشاوره های کنکوری افراط و تفریط محض هستند!

زیر دیپلم2:تو ی دلسوز بودن معلم ها هیچ شکی نیست!

زیر سیکل:دلم هوای حرم حضرت معصومه رو کرده!

 

 




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳۸٩/٧/٢٥ نظرات ()

"تسلیت"

سلام حضرت دلبر

سلام قرص قمر

زمین که  لطف ندارد

از آسمان چه خبر؟

 

امروز یکی از  دوستانم پدرش رو از دست داد. 




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳۸٩/٧/۱۸ نظرات ()

"جایی به نام کلار دشت"

 

یکشنبه عصر

امروز چه قدر دلگیره!                

ای بابا (به قول مهدیه) اومدی عشق وحال..باید یه جوری خودم رو سر گرم میکردم.

می رم ایوان.برای دختر کوچولوی ویلا روبرویی دست تکون می دم .

نیم ساعت بهم خیره شد.

رفت و با پدرش اومد.

دوباره بهش لبخند زدم،پدرش نگاهی بهم انداخت و دست دختر کوچولوش رو گرفت  و برد داخل ویلا.

جالبه!

جالب تر این که این جا تقریبا شبیه لاس وگاس هست.

چیزی به معنی روسری معنای خاصی نداره.آزاد ِآزاد     

صدای گاو میاد ولی نمی دونم از کجا!

روسری ترکمن می پوشم.شاید کسی فکر کنه مال همین دور و اطرافم.البته اگه موجود زنده ای هم این جا یافت بشه!!!

-----------------------------------------------

دوشنبه ،شب

امروز گاو رو کشف کردم.ولی جرئت نکردم بهش نزدیک بشم.

تا بالای کوچه باغ رفتم._اذان میگن_پیرمردی اژدها رو به من خیره شد

_الهم صل علی محمد و ال محمد-

حوصله دردسر نداشتم و برگشتم.

کاخ رضاشاه     همین دوروبر هست.شاید فردا رفتم.البته

بعد از دیدن کاخ دختر یکی از سیاستمداران.-لا اله الا الله-

پشه ها ریختن سرم.صدای حاج آقا از مسجد میاد.

انواع غسل ها رو داریم:واجب،مستحب،...

اینا پشه هستن یا کروکودیل؟


زیر دیپلم  : ماه رمضان داره یواش یواش میاد.شاید بتونم یه کمی تغییر کنم.شاید

بشه تو این ماه کمی گوگرد های سوخته ام رو بریزم و یه چوب کبریت پاک باشم.مژه

 




کلمات کلیدی :روزنوشت
نویسنده : چوب کبریت تاریخ : ۱۳۸٩/٥/٢٠ نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به چوبـــــــــــــ کبریتـــــــــ مي باشد.