یکشنبه عصر
امروز چه قدر دلگیره!
ای بابا (به قول مهدیه) اومدی عشق وحال..باید یه جوری خودم رو سر گرم میکردم.
می رم ایوان.برای دختر کوچولوی ویلا روبرویی دست تکون می دم
.
نیم ساعت بهم خیره شد.
رفت و با پدرش اومد.
دوباره بهش لبخند زدم،پدرش نگاهی بهم انداخت و دست دختر کوچولوش رو گرفت و برد داخل ویلا.
جالبه!
جالب تر این که این جا تقریبا شبیه لاس وگاس هست.
چیزی به معنی روسری معنای خاصی نداره.آزاد ِآزاد
صدای گاو میاد ولی نمی دونم از کجا!
روسری ترکمن می پوشم.شاید کسی فکر کنه مال همین دور و اطرافم.البته اگه موجود زنده ای هم این جا یافت بشه!!!
-----------------------------------------------
دوشنبه ،شب
امروز گاو رو کشف کردم.ولی جرئت نکردم بهش نزدیک بشم.
تا بالای کوچه باغ رفتم._اذان میگن_پیرمردی اژدها رو به من خیره شد
_الهم صل علی محمد و ال محمد-
حوصله دردسر نداشتم و برگشتم.
کاخ رضاشاه
همین دوروبر هست.شاید فردا رفتم.البته
بعد از دیدن کاخ دختر یکی از سیاستمداران.-لا اله الا الله-
پشه ها ریختن سرم.صدای حاج آقا از مسجد میاد.
انواع غسل ها رو داریم:واجب،مستحب،...
اینا پشه هستن یا کروکودیل؟
زیر دیپلم
: ماه رمضان داره یواش یواش میاد.شاید بتونم یه کمی تغییر کنم.شاید
بشه تو این ماه کمی گوگرد های سوخته ام رو بریزم و یه چوب کبریت پاک باشم.

کلمات کلیدی :روزنوشت